نون نوشتن

آن ها اشک می ریزند، من می نویسم..

آن ها جیغ می زنند، من می نویسم...

دیازپام و ترامادول می خورند تا به خواب روند، من می نویسم..

مست می کنند که یادشان برود، و من می نویسم...

در جمعند، و من در بی پناهی ها می نویسم...

یک دیگر را به اغوش می کشند و من می نویسم..

نماز می خوانند، و می نویسم...

خودکشی می کنند و من می نویسم...

از شما هم نوشتم.

من هیچ کار نکردم...

من فقط از شما نوشتم.

من هر بار... فقط.. نوشتم.

پس به خاطر نوشته هایم... که لا به لای آنهایی.

جیک جیلنهال، کفن سفید و تولدی دوباره

امروز تولد رامین پوراندرجانی بود. جانش را نمی گرفتند امروز ۴۲ ساله می شد.

اویی که در جماعت پزشکان منفعت طلب، محتاط و ترسوی امروز، بسان گل سرخی بود، گریبان گرفته در پشته ای خار.

رامین هم سن من بود که جانش را گرفتند. جوانکی ۲۶، ۲۷ ساله، و پزشکی تازه قسم خورده که هنوز از کثافت دنیای آن بیرون خبر ندارد. لابد خیلی ذوق نو پزشک بودنش را داشت. لابد او هم مثل من برای خودش مهری خریده بود و با غرور روپوش سفید می پوشید. و لابد می خواست بالاخره خستگی آن هفت سال را در کند. ولی تا همیشه خستگی را به تن جوان و دستان شفابخشش گذاشتند.

گاهی که حالم از عالم و ادم به هم می خورد، وابستگی عمیقی به مرده ها پیدا می کنم. امروز دلم می خواست رامین را زنده کنم و با هم چایی بنوشیم. و صحبت کنیم... صحبت کنیم. دلم می خواست بدانم موقعی که برای زندانیان تشخیص می گذاشت، مثل من ته دلش خالی بود یا نه؟ ایا فکر می کرد پزشک خوبی می شود؟ دلم می خواست غلظت امیدش را هم اندازه بگیرم.

امروز دیدم بچه ها از پزشکیان صحبت می کنند. از کاندید شدنش برای سیرک.. از پزشک بودنش. پزشکیان پزشکیان... در حالی که از این مضحکه عقم گرفته بود، با خودم تکرار می کردم. و بالاخره فهمیدم اسمش را کدام گوری شنیده بودم. پزشکیان همان کثافتی نبود که به رامین گفته بود اعلام کند زندانی ها از مننژیت مردند و نه از ضربه به سر؟ خودش بود، نه؟ همان که امان نامه اش هم داده بود.

دلم می خواست رامین زنده بود، و از او می پرسیدم، هی. رامین. خوب عکس پزشکیان را نگاه کن... این یارو همانی است که تو را به کام مرگ کشاند. نه؟ می دانستی در اینده ای نزدیک این لجن گه گرفته را برای ریاست جمهوری این مملکت معرفی می کنند؟ و باورت می رود امروز بسیاری از هم کیشانت تلاش می کنند که او رئیس جمهور این جنگل شود؟ و رتبه ی رزیدنتی شان را به فرق سر هم می کوبند و ذوق می کنند بدون انکه بدانند تو که بودی و چه کردی؟ بدون انکه بدانند در این مملکت، پزشک جلاد پزشک است..... و تازه پسر روحت خبر ندارد. امروز پسر دکتر مرادی بعد از ۷۲ ساعت شیفت مداوم مرد! سرش را گذاشت روی میز ناهارخوری و هیچ وقت بیدار نشد.

پس سلام مرا به رامین برسان. بگو که جیک جیلنهال را خیییییلی دوست دارم. تشنه ی گپ زدن با او هستم و همیشه از یک لیوان چایی در عصر های سرد و گرم لذت می برم.

و تقدیم به تو که نبودی و بودی

می خواستم پایان نامه را بدهم صحافی.

تقدیمی ها را، واو به واو، طی یک سال اخیر در همین گرگ و میش شب ردیف کرده بودم.

دقیقا می دانستم به چه کسانی و به چه علتی.

الکی که نبود، یک سال شب ها نخوابیدم و مثل کرم خاکی در رخت خواب به خود لولیدم بلکه بتوانم بالاخره بخش تقدیمی ها را قلم بزنم.

ورقش می زدم، ریوایز نهایی قبل صحافی. رسیدم به صفحه ی شما دو تا.

آه کشیدم. با سوز مغز استخوان. با آتش پشت پرده ی چشم. و بغض کردم. آخر سهم تو از این دنیا باید بیشتر از یک صفحه، بیشتر از چند واژه ی دست و پا شکسته و ناشیانه ی پایان نامه ی من می بود.... دوستی دارم، خطابم می کند سخن. می گوید تو سخن دانی.... کجا بودی که ببینی سخن دان چگونه در توصیف غمتان به صرافت افتاده بود. مثل عنکبوتی در تار تنیده ی خودش..

تو کجانی؟ لا به لای شیرازه ی پایان نامه ی من قایم شدی؟

اهنگ حارصه

"و در پایان هر کدام از ما اهنگ رنج کشیدن خودش را دارد."

رنج که چه عرض کنم. آهنگ زجر کشیدن...

و داشتم فکر می کردم به این منیت پوشالی و اهنگ زجریدن و رنجیدنش.

اهنگ زجر کشیدن من شاید از هفده سالگی به اینور، به سان حارصه ی شتری تشنه در بیابانی بی انتها بود که خارش را در بیابانش یافت و تا به اخر عمر با خون خودش مکید، رنجید، زجرید، گریید. تنها. و همه گفتند، خوب است، خب شتر است خار دوست دارد.

غم تو چیست؟ این غم چیست که هرچه خون خودم را می مکم نه سیر می شوم و نه خواهم مرد؟

هی. تو. لا به لای خار های خوشمزه ی بیابانی عزیزکم؟

که دارد محرم راز من و تو محرمی دیگر

رازها انواع مختلفی دارند...

گاه مثل مال غزال، عیان در عیان، که یکهو بی مقدمه بر می گردد می گوید، یه چیزی بهت می گم ولی به هیشکی نگو.

و گاه مثل مال مهسا، پنهان در عیان، که می گوید "همان کشیک و شیفتای همیشگی" ولی از لا به لای همان شیفت ها تور عروس بیرون می زند.

گاهی مثل مال ملیکا، پنهان در پنهان، که وقتی تا خرخره و ساعد در گل فرو رفته ام درباره ی تایپ ضایعات پوستی قرمز مریض بحث می کند، ولی عروسک یحتمل سفید نونوار در دست دخترک را فراموش می کند.

و گاه مثل مال من . عیان در پنهان.

شما دو نفر. با هر دویتان هستم! شما راز عیان در پنهان من بودید. و هستید. پنهانتان کردم که هضمتان کنم. (پنهان کردم؟ مطمئن نیستم. بهتر می دانم که سکوت کردم. من سکوتتان کردم.) و نشد. پس چنان غذایی که بر دل مانده بالایتان اوردم. جالب بود!! که بالا می اوردم و عق می زدم ولی همه چیز طبیعی بود! می دانی کسی که دارد در کاسه ی دستشویی عق می زند، به خصوص اگر موهای بلندی داشته باشد، دوست تر می دارد دستی موهایش را از پشت بگیرد که موهایش استفراغی نشود. منتها من از همان کودکی موسم استفراغ هام، دعوا می شدم که دقت کنم استفراغ روی گل های قالی دست بافت نریزد، و بدوم به سمت دستشویی که گند کمتری به بار بیاورم، و صدای کمتری ایجاد کنم و موهایم هم اگر استفراغی شد اشکالی ندارد و نهایتا خودم هم پشت سر خودم سیفون را بکشم و سنگ را هم بشویم و تهویه را هم بزنم که بوی ترش اسید را سریع تر بکشد و ببرد و گم و گور کند. این بار هم خیال واهی بود که با استفراغ دلم سبک می شود. پس بد تر شد.

و حال دیگر نمی دانم باید چه کنم. نمی دانم. به تکه استفراغی که قی کرده ام نگاه می کنم، و فکر دوباره بلعیدنش حال خودم را هم خراب می کند.

که البته این هم خودش سبکی از زندگی است، بالاخره در یکی از همین پروسه های هضم و جذب و قی عمرم تمام خواهد شد. کاش آن مرحله ای باشد که قی ها را بلعیدم و توی دهان گذاشتم. که حداقل حال مرده شور بنده خدا را بیش از حد خراب کنم.

پس سلام به شما. عیان در پنهان های من. پیدا شدید؟

پ.ن. زنایدا. این بار باید برام سکوت را سوفلری کنی. آخ زنایدا. من دیگر حتی سکوت کشیدن را هم بلد نیستم. دو و سه و چهار و.... زنایدا.

رقص در برق پاییز

به مادرم پونه ی کوهی پیشکش کرده اند. و داشتم دنبال آسیاب می گشتم که آسیابش کنم، که یادم افتاد، آخ! حداقل یک ماه است که ماست و پونه را با بی خیالی و بدون درد کوفت کرده ام.

پس مغزم تصمیم گرفت روی ویدیوی رقص ایرانی سمانه، به بهانه اینکه شبیه پونه است قفلی بزند و تمام جمعه شب را به گریه بگذراند که عوض این یک ماه در بیاید.

می بینید؟ پونه الان درون تبلت من زنده است، ورجه وورجه می کند با صدای گرم منصور، عشوه می اید، لبخند افتابگردانی می زند و لگن و کمرش را متبحرانه و ناز تکان می دهد طوری که کشته می دهد و اکنون سقوط هواپیما دیگر کابوسی بیش نیست. خودش است... صد بار، دقیقا صد بار ویدیو را نگاه کردم. این همان پونه است! و حتی برنامه نویس است. کد می زند. لباس های چروک می پوشد، و لبخندش ساده ترین زیبایی دنیاست. بدجور بوی خودش را می دهد. درست مثل وقتی که درب کیسه ی پونه های پیشکشی را باز کردم و تا منتهای وجود سرم را داخل کیسه بردم تا گیاه را شناسایی کنم و بلند بلند پرسیدم :"اینا پونه است؟"

پونه است عزیزم. پونه است.

و مامان دعوام کرد، گفت مگر خُلی الان نفست می گیرد کله ات را بردی داخل کیسه ی پونه و دم می زنی.

باید دم بزنم، باید سرم را ببرم توی کیسه و تقلا کنم. تو فراموش نخواهی شد گل پونه.

باران می بارد. رعد و برق پاییز را دیدم. در اغوشم بگیر. طوری که با بوی تند پونه از هوش بروم.

هواپیمای دوباره

اپیزود صفر. پیش در امد. "با هم باید برویم تنهایی از پسش بر نمی آیم." "با هواپیما می رویم؟" "آره." "ولی من فکر می کنم نمی توانم سوار هواپیما شوم. سوار نشدم. خیلی وقت است." "عجب یعنی چه این مسخره بازی هات چیه در میاری!!!"

-------

اپیزود اول. رفت. مامان نمی فهمد چرا صبح روز پروازش، در خواب و بیداری تلاش های مذبوحانه ای می کنم تا یادش بدهم از اسکایپ استفاده کند. آن هم منی که حوصله ی یاد دادن هیچ چیز را به هیچ بنی بشری ندارم. در حالی که دیرش شده صدایش را بالا می برد و دعوام می کند، "اصلا من نخوام اسکایپ داشته باشم کی رو باید ببینم. بهت می گم ولش کن دیرم شده."

زیر لب می گویم:"اخر انجا موبایل نداری که تماس بگیریم. باید راه ارتباطی داشته باشیم."

-------

اپیزود دوم. برگشت. برای بار حداقل بیستم، سوای بیست بار دیگری که در تماس ها و پیام ها یاداوری کرده ام، قبل خواب بهش تکست می دهم، "فردا وقتی هواپیما پرید خبر بده."

صبح بیدار می شوم. پیام داده:"چشم عزیزم. خبر می دم. نمی دونم چرا اینقدر حساس شدی!"

-------

مامان رفت و بر گشت. سلامت. من می دانستم چرا آن احساس ها را داشتم. هرچند که جای تاسفش باقی است که چرا مادرم نباید بداند. نمی گویم جای سوالش باقی است که آن هم به شانه ی خودم است. صرفا جای تاسفش باقی است. منتها چیزی که خودم هم نمی دانم این است که چرا الآن بعد از سه روز، باید با یاداوری اپیزود هایی که با شخم زدن مغزم پشت هم ردیفشان کرده ام، اشک هام سر بخورند و هق هقم بگیرد. بعد از سه روز که سالم و سلامت کنارم خوابیده است. چرا الان گریه می کنم؟ کامپایلیشن ارور؟

درون پاشی

"زیر دریایی تایتان که برای بازدید از بقایای کشتی تایتانیک به اعماق آب های اطلس سفر کرده بود، به احتمال زیاد از همان لحظات نخست سفر، دچار درون پاشی شده است.

وقتی زیر دریایی دچار درون پاشی می شود، بدنه آن با سرعتی معادل ۲۴۰۰ کیلومتر در ساعت به سمت داخل حرکت می کند که یعنی حدود ۶۷۰ متر در ثانیه. این زیر دریایی در عرض کمتر از یک میلی ثانیه، به طور کامل از بین رفته است.

مغز انسان نیز به طور غریزی، حدود ۲۵ میلی ثانیه طول می کشد تا به محرک پاسخ دهد. واکنش بدن انسان در بهترین حالت ۱۵۰ میلی ثانیه است.

مقایسه ی این زمان ها نشان می دهد که هر پنج سر نشین این زیردریایی پیش از آنکه متوجه بشوند چه اتفاقی در حال افتادن است، جان خود را از دست دادند."

.

این تمام آنچه بود که دوست داشتم پس از خبر سقوط ای تی آر آسمان یاسوج و شلیک به هواپیمای اوکراینی ۷۵۲ بخوانم! خیلی سعی کردم با چنین جنس منطقی جلوی کابوس های یک در میانم را بگیرم. که بتوانم بخوابم ولی فقط یک شب دیگر در هواپیما ها سقوط نکنم.

منتها در عوض چه خواندم؟

که احتمالش هست بازمانده ها در بین یخ های دنا هنوز زنده باشند! که نمی دانم فلان ساعت طول می کشد که اگر تیم نجات بهشان نرسد، زنده ها کامل منجمد شوند! و من دعا می کردم با خودت دستکش و کلاه گرم برده باشی و به بار تحویل نداده باشی! و اینکه فاصله ی بین موشک اول و دوم، سی ثانیه بوده است! و فاصله ی از کار افتادن جعبه ی سیاه پس از اصابت موشک اول نوزده ثانیه! و دعا می کردم صندلی ریرا و پریسا یا پونه و آرش برای آغوش گرفتن نوزده ثانیه ای شان کافی و راحت بوده باشد.

.

.

.

نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم! لعنتی. نمی توانم جلوی اشک های گرمم را در آغاز گرمای تیرماهی بگیرم........! در پذیرایی افتاده ام روی تشک و حجم اشک هایم را حس می کنم که روی گونه هایم می سرند و بالشت کوتاهم را خیس می کنند و سپس از پشت گردنم چکه می کنند. خنکای کولر به اشک هایم می خورد. و صورتم در عین گرما خنک می شود.

.

.

.

پونه ی گرجی، با همان لبخند دیوانه کننده ای که از او به خاطر دارم، حداقل، "دقت کنید!!" حداقل نوزده ثانیه ترس مرگ را تجربه کرده است. جیغ زده است؟ همسرش را در آغوش گرفته است؟ نفسش بند رفته است؟ اشک هایش ریخته اند؟ چشم هایش گشاد شده اند؟ خندیده است؟ نمی دانم.

او. و بدن او. و مغز او. فرصت کافی برای تجربه و درک ترس و همه ی این عکس العمل ها را داشته است. همه آن سرنشینان فهمیده اند که دارند تراژیک، دردناک و ترسناک می میرند. و حداقل نوزده ثانیه از این درک مستند است. و این همان فکتی است که با آن نمی توان بازمانده ی به گل نشسته ای چنان مرا تسکین داد.

و بغل دستی ام. بغل دستی ام... بغل دستی من!! آن کسی که دوستم بود و دبیرستان کنار دستم می نشست. او ثانیه های زیادی برای درک سقوطش داشته است. بیشتر از آنچه فکرش را کنید. با ذهن پردازش گرش، خدا می داند چه تحلیل ها که نکرده در همان زمان سقوط.

اصلا کاش همه تان در زیر دریایی بودید.

کاش به جای شلیک موشک با زیر دریایی تایتان درون پاشی شده بودید.

و آن وقت این وسط به من می گویند تو مشکل داری! نه. این من نیستم که مشکل دارم. شما لامصب ها مشکل دارید! شما احمق های کثافتِ خودخواهِ چندشِ عوضیِ لعنتیِ گه گرفته مشکل دارید!! یا ذاتا بلیه و سفیه و نفهم هستید و یا خودتان را به بلاهت و حماقت می زنید. چه طور است که این ها را می دانید و تا حالا از ده جهت خودتان را نکشتید؟ چه طور توانستید با درک این موضوع کنار بیایید، و زندگی تان را کنید، و کماکان زندگی می کنید؟ و به من هم می گویید کنار بیا؟

دعوتتان می کنم دوباره و سه باره و چند بار اعداد بالا را با هم مقایسه کنید. شاید مغزتان فهمید چرا کنار نمی آیم! چون کنار آمدنی نیست. گریه کردنی است. و خواب دیدنی است. کنار آمدنی ولی، نه.

آنجایی؟ توی زیردریایی تایتان نبودی؟ یک شاهزاده ی نوزده ساله همراهتان بوده ها.

پ.ن. فقط نوزده ثانیه. نه کمتر نه بیشتر. بانیان و باعثان این فجایع مطلق انسانی را دستم بدهید. فقط نوزده ثانیه. و نتیجه شما را شگفت زده می کند! شام داریم نگینی. جگر به سیخ کشیده شده ی خام. اول از همه قاسم سلیمانی لعنتی و بعد از آن بانی و باعث تمام این بلاهت ها را می خواهم. خامنه ای سفاک را. در نوزده ثانیه جگرشان را به سیخ می کشم و می خورم. فقط در نوزده ثانیه. و بعد هم واضحا دست می اندازم ته حلقم و همه را بالا می آورم! آخر نجاست و کثافت وجود آن ها را نمی توانم در بدنم نگه دارم.

سرمه ای - طلایی

رفتنت خوبی هم داشت. آن هایی که هستند رفته اند، تو ولی کماکان هستی. پر رنگ. با من لباس فارغ التحصیلی می پوشی. با هم سوگند می خوانیم. با هم پزشک می شویم.

به همین داغ بسوزی که مرا سوخته ای

به اینجایش که می رسم، با خودم فکر میکنم هیچ وقت در زندگانی ام اینقدر با فلسفه ی زیستن به مشکل نخورده بودم.

چند ماه می گذرد،

دوباره می آیم که بنویسم هیچ وقت در زندگانی ام اینقدر با فلسفه ی زیستن به مشکل نخورده بودم، ماه های قبل تر که لامصب واقعا چیزی نبود!

نا امید نیستم. ولی نمی دانم به چه چیز هم باید امید داشته باشم. در تکه پاره ای خواندم، جهنم آنجایی است که مردمانش به امید باور ندارند. در آن دنیای فرضی، خودم را می بینم که یک لنگم در جهنم و یک لنگم در بهشت است. بین این دو کش می آیم در حال که غریو می کنم :"اصلا حالا چرا باید سر داشتن یا نداشتن امید بحث کنیم؟ که چه؟" و جهنمی ها و بهشتی ها پوکر فیس نگاهم می کنند و لختی بعد مجدد به سر و کله ی هم می کوبند.

"که چه" زیاد گفتم عزیزم. "که چه" زیاد گفتم. اشتباهی بود که دکمه ی غلط کردم ندارد. حال من ماندم و گلستانی از که چه های نورسته، این غنچه های در حال باز شدنم، هر کدام با عطر و رنگی متفاوت.

می بینی؟ سیاه چاله است. هر بار به خودم نهیب می زنم به سلامتی به تهش رسیدیم. و انتهایی وجود ندارد....

و وای بر احوال سیاه چاله ای مات و بی انتها.

تو هم نمی دانم کدام میلانش نشسته ای و به ریش من می خندی.

ممارگت

به او گفتم، غیر از این است؟ مهاجرت نوعی مرگ است. زنده ایم. ولی برای یکدیگر تمام می شویم. می میریم. مثلا چه فرقی می کرد تو توی هواپیمای ای تی آر بمیری یا برای همیشه بروی کنار لاله های نارنجی هلند؟

فرقی نمی کرد.

مرگ استاد از امروز برایم آغاز شد. سرش برای همیشه سلامت باد، ولی ما برای هم تمام شدیم. مردیم. او رفت. مرا رها کرد با خاطراتی که در این چهار سال داشتم و نداشتم. و انچه که مرا اموخت و نیاموخت. و انچه اکمل است و ابتر است. درست مثل تو، که سراغت را از لاله های نارنجی هلندی خواهم گرفت.

آرزوی خنده داری است، ولی زیاد به آن فکر می کنم. که کاش هیچ وقت حافظه ای نداشتم تا بتوانم خاطره ای در آن ثبت کنم. این طور راحت تر می شد نه؟ راحت تر می مردید. راحت تر مهاجرت می کردید. راحت تر رها می کردیم. راحت تر برای یکدیگر سوسو می زدیم و پقی خاموش می شدیم. گویا که هیچ وقت نبوده ایم.

و آن وقت مجبور نبودم هر روز با خودم دوره کنم تا شاید صدایتان را یادم برود.

آن جایی؟ رفته ای هلند؟ من گل لاله را دوست دارم.

فرا سیر شده

ارزشی میگوید، جمعش کنید شورش را در اوردید، نمی شود که عید نداشته باشیم!

من فقط یک سوال می پرسم و بعد خفه می میرم، چه طور است که شده هزار و چهارصد و نمی دانم چند سال محرم ها و صفر ها (که یعنی دقیقا دو ماه تمام از سال و سر انگشتی بگیریم یک ششم از کل عمرمان) سیاه پوش باشیم و مملکت را وادار به افسرده نمایی کنیم؟

این ما نیستیم که شورش را در اوردیم. شورش را شما لعنت حرام باد ها یک عمر است که در اوردید. ما فقط کریستال نمک شده ایم. محلول فوق اشباع از شوری کثافت نمکتان.

سیاه پوش شوید، ای آنان که ملتی را سیاه پوش کردید. قطره های خون سرخ سلاخی ای که امسال برپا کردید، با چهارده هزار سال روز و شب عزاداری هم از خاک این مملکت زدوده نمی شود.

بلند در خانه می پرسم، گویید به نوروز که امسال نیاید؟

پدرم می گوید آری نیاید.

مادرم در حال آب کشیدن ظرف ها می گوید، بیاید، منتها متفاوت.

می گویم: من نمی خواهم پیام تبریک بفرستم. به هیچ کس.

تحویلم می دهد، بفرست، ولی با آرزوی رهایی! برای آزادی ایران.

می خواهم آرزویی کنم که مشابهش را هیچ وقت برای کسی نخواستم، حتی برای دشمنم.

کاش مرگ شما ضحاک صفتان را ببینم. امسال.

نوروز مبارک. بگو پنیر و بمیر.

امسال بر مقبره ی نداشته تان (به راستی فکر می کنید در خاک مقدس سرزمینم جایی هست که کثافت وجودتان را بتوان در آن جای داد؟) می رقصم و شیرینی پخش می کنم.

و من آن روز را انتظار می کشم... حتی روزی که.. نباشم.

خون می چکد از خاک شهیدان وطن وای... ای وای وطن.. وای وطن.. وای وطن.. واااااااااااای.

امنیت

برای من.. اخرین بارش، وقتی بود که یادم می اید در دو سالگی در خانه ی بروجرد خوابیده بودیم. شب بود. مادربزرگم لباس گرمی به تنم پوشانده بود، کاموا یا پشم. من را سخت به آغوشش فشرده بود. و روی هر دو نفری مان هم از آن لحاف سنگین ها انداخته بود. از همان ها که نفس به سختی از زیرش بالا می اید. شاید بگویی چه کلافه کننده! که سخت در اشتباهی دوست من. امن بود. تعریف من از واژه ی امن همین است. دقیقا شب بود. چشمانم فقط تاریکی را می دید. به تاریکی نگاه می کردم. زل زده بودم. صدای قلب مادربزرگم را می شنیدم‌. قلبش کنار گوشم بود. و صدای نفس های بابابزرگ که کمی ان دست تر خوابیده بود را هم. آن نقطه ی دنیا، خود امنیت بود.

بعدش گم شد. گمش کردم. برای همیشه گمش کردم.

کاش چشمانم را می بستم و تا ابد ان لحظه را زندگی می کردم. تا ابد.

داستان عروسک ها اپیزود اخر

یک آن به خودم امدم و فهمیدم دیگر دلم هیچ کدامشان را نمی خواست. دقیقا. هیچ. کدامشان. را...

عروسک هایم را می گویم. همان هایی که سال ها برای گلچین کردنشان وقت گذاشتم. حال همه شان بدجور توی ذوقم می زنند. مثل یک بازیچه.

ولی در عمل چه می کنم؟ هیچ. براشان در استکان چینی با طرح گل عباسی چای دم می کنم. می گویم به به چه قدر خوشحالم که مجدد می بینمتان! چای می نوشید؟ تازه دم است. حبه قند هم بردارید. چه قدر به نشست و برخاست با شما افتخار می کنم عروسک محترم عزیزم. چه دامن چین چینی زیبایی دارید. و سه نقطه. که یعنی در عمل هنوز دارم به خاله بازی ادامه می دهم.

منتها دوست دارم مدادرنگی بردارم، یا یک دایره ی کامل و بی نقص دور خودم بکشم یا یک خط بطلان روی همه شان. بگویم بفرمایید. همه چیز تمام شد. شما را به خیر و ما را به سلامت. بروید خودتان با خودتان خاله بازی کنید، من بعد هر چه قدر دوست دارید برای هم چای بریزید، صحبت کنید، گل بگویید و گل بشنوید. ولی من دیگر حوصله اش را ندارم. از ما گذشته...

می دانی خنده دارش چیست؟ اینکه من آنقدر فنی عروسک بازی می کنم که کسی نمی فهمد منم بازی هستم. منتها درست وقتی مغزم فرمان می دهد تمامش کن، همه یادشان می آید عه یک استکان لاله عباسی خالی مانده. و بعدش به زور به زور به زور برایم پرش می کنند. که من دیگر لب نمی زنم.

گاه با خودم می گویم کاش همان موقعی که استکان به دست بودم چند باری هم مرا خاله و مامان جون و عزیز جون صدا می زدید که به کل تصمیم نگیرم اعتقادم را به استکان های لاله عباسی از دست بدهم و بزنم زیرش. کاش گاهی ته استکان مرا هم نگاه می کردید که بدجوری خالی شده و واهی منتظرم کسی استکان لب پر شده ام (که ترکش را سمت خود پنهان می کنم) را شاید قطره ای پر کند. نه که دستم شکسته باشد. طبیعتا خودم هم می توانم استکان را پر کنم. ولی هرکسی عروسک بازی کرده باشد می داند. صفایش به این است که برایت چای بریزند.

تو هم اتفاقا عروسکم بودی. دقیقا یکی از آن خوشگل عینکی هاش. از آن سوگلی ها لپ گلی ها. نمی دانم.... بنویسم یا ننویسم؟ می خواستم بگویم، تو اگر قول بدهی پیدا شوی، خاله بازی می کنیم و قطعا در استکان لاله عباسی دار چایی می نوشیم و شیرینی کشمشی می خوریم. ولی جمله ای در گوشم زنگ زد، واقعا حوصله ی خاله بازی داری؟ از ما گذشته... از ما گذشته... از ما گذشته...

تو دیگر لا به لای عروسک ها نیستی. من هم دیگر ادم خاله بازی نیستم. باید جای دیگری پیدایت کنم.

پ.ن. احتمال دیگری هم هست، هیچ کس مقصر نیست. خدا من و عروسک ها را برای هم نگاه دارد. تنها مقصر آن استکان لامصب شکسته است. پرش می کنند، تا سرم را بر می گردانم خالی شده. دلم شکسته عزیزم. مثل همان ترک پنهانی استکان که کاری است. دلم بدجور شکسته.

پ.ن. زندگی هم یک خاله بازی به وسعت طول عمر است. نگو نمی دانستی....

چسب کاری

کاش می شد همه چیز را با چسب رازی به هم چسباند! دیگر نهایتا اگر چسب رازی نشد، با چسب نواری. ان هم اگر افاقه نکرد... چسب اپوکسی. و باز هم اگر نشد چسب یک دو سه. کاش همه چیز با چسب زدن درست می شد.

امروز تقریبا یک ساعت وقت گذاشتم و برگه ی کاغذ بستری عزیز در رسول را به هم چسب زدم. مادرم داشت خانه تکانی می کرد. برگه را نشانم داد و پرسید که ایا از مریض های من است؟ گفتم نه، مال وقتی است که عزیز را برده بودیم رسول. گفت اها. و برگه را پاره کرد که بریزد درون سطل. تو گویی با پاره کردن برگه، قلب مرا از هم گسست. با عصبانیت برگه را از دستش چنگ زدم و گفتم، به چه حقی....!

و یک ساعت بعدش داشتم برگه ی بستری را با چسب نواری به هم می چسباندم تا دوباره شکل اولش شود. خودم هم نمی دانم چرا. فقط می دانم در آن لحظه فقط چسباندن تکه پاره های آن کاغذ به هم ارامم می کرد. شاید کمکم می کرد بر خودم مسلط شوم. که حس کنم هنوز در این دنیا اختیاری هم دست من هست. که شاید احساس کنم، حداقل روی این ورق پاره ی لعنتی کنترل دارم. (که همان را هم ندارم.) حس می کردم با هر چسبی که به زور نثار آن ورق پاره می کنم یک سال دارم به عمر عزیز اضافه می کنم. عزیزی که فکر می کنم بیشتر از چهار سال است ندیدمش.

روز چسب کاری، روز پدر هم بود. موقعی که بابا حسن داشت کاغذ کادوی زیرپوشش را باز می کرد، اشک هایم را می دیدم. در قلبم می ریختند. به خود نهیب می زدم، روز پدر بعدی معلوم نیست کی کجا باشد. و دستم را بردم لا به لای موهای همیشه سیاهش. مثلا چسب نمی تواند مرا تا اخر خط به بابا حسن وصل نگه دارد؟ پس اصلا چسب به چه دردی می خورد.

زندگی ام شده همین. دستی مدام کاغذ ها را پاره پوره می کند و گرگی آن ها را می درد، و من خوش خیالانه چسب نواری به دست نشسته ام بین تلی از کاغذ هایی که هیچ جوره برای چسب کاری چفت و جور نمی شوند. هیچ وقت.

غافل از اینکه گاه حتی چسب یک دو سه هم این جنون را افاقه نمی کند.

پ.ن. ورق پاره ی چسب مالی شده را گذاشتم لا به لای دفترچه خاطراتم.

پ.ن. سقوط هواپیما را چی؟ آن را هم نمی شود چسب زد؟ مثلا یک طوری چسب بزنیم که هواپیما ها با هیچ موشکی هم سقوط نکنند. نمی شد؟

شراب نیز به دردم نمی دهد تسکین / مگر که زهر بریزم به استکان خودم

خوش و بش و بگو بخند می کردیم. از همان همیشگی های اتاق اکو. با محبی جان دل و اسی خوش مشرب.... که یک هو مشتش را گرفت سمتم.

- مال شما دکتر.

پرسیدم که ایا هدیه است؟

در جمع اساتید و نرس ها زیر چشمی نگاهم کرد. نگاهی که شوخی شوخی جدی می شود و حرف ها برای گفتن دارد. هم او و هم من خوب می دانستیم عجب هدیه ای است.

ضمن اینکه زیرلب تکرار می کردم بح عجب هدیه ی دبشی.....

خودم را زدم به آن را که آخر اسی، من اصلا حتی نمی دانم چه قدرش به کارم می اید؟ خوانده بودیم ها. پر کی جی بود. ده بار نرس دستم داده. ولی الان یادم نمی آید!

آره تمارض به خنگی همیشه به کارم می امد.

گفت: یک...

خنگ تر گفتم: پر کی جی؟

گفت: یکی اش کافیست. برای بیست دقیقه خواب بی سر و صدا.

جمله اش هنوز تمام نشده بود که یاد دو هفته پیش افتادم..

چهارده دی ماه. شبی که کنار مبل پذیرایی سرم را گرفته بودم و به سان گرگی با ماه کامل زوزه می کشیدم و به خودم می پیچیدم و می لولیدم. همان شبی که دیازپام جواب نمی داد. از شب هایی که دیازپام جواب نمی دهد متنفرم. آن شب چشمانم خیک اشک بود... دلم می خواست تبری دم دستم بود و مثل مرغ خودم را در آنی بسمل می کردم. مادرم در عین نگرانی بر سرم نهیب می زد که خاک بر سرت باز خودت را این جوری کردی اخر مگر تو چی کم داری در زندگی ات. و با خودم جمله اش را کامل می کردم که فقط یک تبر برای بسمل کردن! و التماسش می کردم که هر طوری می شود و با هر دانش پزشکی ای که دارد کمکم کند خودم را از برق بکشم و بخوابم. چون آن شب، شب لعنتی ای بود. همه چیز با هم هجوم اورده بود. بی دفاع ترین بودم. و حتی دیگر دیازپام هم کار نمی کرد. و دیازپام در خانه همیشه اخرین سلاح من است. وقتی دو تا شد و نشد یعنی اوضاع خیط است. و لعنت به وقتی که بی سلاح می شوی. درست یادم هست، آن شبی که سرم حسابی به تنم اضافه می کرد، عجیب به هدیه ی امروز اسی فکر می کردم. ولی نداشتمش. عجیب به سرنگ های سفید و شفاف ده سی سی فکر می کردم با برچسب کاغذی رویشان. به فنتا پوفول های کشیده در سرنگ هایی فکر می کردم که بارها زیر دستم بودند و چه خوش خیالانه هدرشان داده بودم. عجیب به اتاق عمل و چشمک های ویال ها فکر می کردم. آن شب ولع فنتا پوفول رهایم نمی کرد. ولع... حرص.... نیاز.... یحتمل، آن لحظه شاید اولین و اخرین لحظه ای بود که در عمرم توانستم بفهمم وفتی فروغ می گوید "افروختن سیگار در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی" یا وقتی سهراب می نویسد "و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی" یا وقتی مهدی موسوی می نالد "لذت درد در فراموشی" یا حتی وقتی حافظ تاکید می کند "که مرد افکن بود زورش" دقیقا از چه دارند حرف می زنند. نیاز در عین استیصال. آن شب داشتمش. دلم می خواست بخوابم و نمی توانستم. چشمانم را می بستم و هیچ خبر نداشتم که دو هفته بعد آن چیزی که در لا به لای تشنج های شبانه ولعش را داشتم، کف دستم می گذارند.

حرف اسی مرا به خود اورد: که یکی اش کافی است.

در حالی که از خودم می پرسیدم اگر یکی اش کافی است، پس ده تاش برای چند روز خواب کفایت می کند، اتاق کم کم شلوغ شد و همه بگو بخند رفتند. شوخی مضحکی بود، که همه رفتند، ولی اسی یادش رفت فنتا را با خودش ببرد! تعمدی بود؟ می توانم بگویم که بود، زنگ نگاه اسی را می فهمم بعد این همه مدت. پایان نامه و کامپیوتر و دفتر و دستک را حواله دادم و دو دقیقه با کادویم خلوت کردم. با ده سی سی فنتانیل که همه یادشان رفته بود حالا کف دست من رها شده است. منی که دو هفته پیش در حسرتش می سوختم و به خود می پیچیدم.

احمق نبودم، می دانستم به زودی کسی متوجه نبودش می شود و کادویم را از من خواهند گرفت، ولی در همان چند ثانیه که من و فنتایم، تنهایی برای خودمان دو نفر داشتیم به خیلی چیز ها فکر کردم. که اگر یکی اش برای بیست دقیقه خواب آرام و راحت کافی است.....

چند تاش برای لوزر های ننه مرده ی بی انگیزه ی نا امید کافی است؟ سه تا؟

و چند تاش برای انهایی که تو را گم کردند و هنوز دنبالت می گردند کافی است؟ پنج تا؟

و چند تاش باعث می شود فراموش کنیم این مدت چه حمام خونی را نظاره گر بودیم؟ شش تا؟

و با چند تاش می شود دوباره برگ برگ گل پونه را به ساقه اش چسباند و از هواپیما متنفر نبود؟ هفت تا؟

و چند تاش برای ان ها که از زندگی عق شان می گیرد کفایت می کند؟ هشت تا؟

و چند تاش برای همیشه در گوشت می گوید آبلیوی ایت؟ نه تا؟

و چند تاش برای همیشه خواب آرام هدیه ات می دهد؟ ده تا؟ آخر من خیلی وقت است خواب را از بیداری هایم بیشتر دوست دارم. ده تا کافی ست؟ آره؟

در شمارش به ده رسیده بودم که رستگار آمد.

- وا این اسماعیلی چرا اینا رو اینجا ول کرد؟

- اتفاقا منم می خواستم الان که کارم تمام شد براتون بیارم. این تحویل شما.

و هدیه ام را صاف گذاشتم کف دستش.

به همین سادگی. همان لحظه هم حسرت مغز استخوانم را می سوزاند.

پ.ن. این نوشته نه انگیزه ای برای به درک واصل شدن است، نه قصد آن و نه هیچ چیز‌. می دانید پزشکی خواندن خوب در برابر این چیز ها ضدگلوله ات می کند. و کاسه ی من هنوز شکم خیلی گودی دارد. صرفا تکرار دوباره ی افکاری درونی است. افکاری شیرین... و رخوت ناک.... که شب ها وقتی دیازپام اثر نمی کند، عجیب زبانت عطششان را می کشد.

گاهی بدان فکر می کنم، که اگر واقعا فنتا پوفول درد ندارد.... اره. چرا که نه؟ به عنوان کسی که در خواب هایش زندگی می کند و بیداری را به حسرت خواب می گذراند، بد باخت دادم. همان موقعی که سرنگ ده سی سی را در کف دست رستگار می گذاشتم هم حسش می کردم. بد باخت دادن را.

کاش می شد مدتی به حال خود رها شوم و تا ابد الدهری که عشقم می کشد بخوابم. فقط بخوابم. و در خواب به هیچی فکر کنم. نه به فرق ویزای مولتی و سینگل. و نه به تاریخ مرگ باباحسن. و نه به گربه ای که گم شد و صبح روز بعد دیگر هیچ وقت نبودش. و نه به سن پدرم که به نظر بالا رفته است. و نه به احتمال شکسته شدن مادرم. و نه به کلیپ پسرکی که برای خواهرش اواز می خواند "مرا تا کی کنار غم دوریت می نشانی." فقط مغزم خالی باشد. تا هر وقت که خودم اراده کنم از خواب بیدار شوم. زود نخواهد بود. اول تو را لا به لای خواب هام پیدا می کنم.....

الیوندر ما

آه که حتی حوصله ی لقد زدن زیرشان و برپا کردن جنگ را ندارم.

تعجبم می برد چه طور گاهی یک قاعده ی ساده و بدیهی، این طور در مغز بعضی ها پیچ می خورد.

لامصب، آقای عظیم خواه مُرد! بدم مرد. بدون انتظار مرد. ناگهانی مرد. تلخ و دردناک مرد. بعد ما این وسط پول جمع کردیم برایش خیرانه و صدقه راه بندازیم؟ مگر ما بنگاه خیریه یا خیر مدرسه سازیم؟ ما عزیز از دست داده ایم. درک مفهوم سوگ یا داغداری مگر چه قدر سخت است که شما لامصب ها شصت و دو میلیون جمع کردید ولی زیر بار برگزاری مراسم حتی در حد خیلی اب دوغ خیاری نمی روید؟

ما به عنوان کسی که از هوشنگ عظیم خواه با آن لبخند همیشگی و ته ریش خاکستری و کله ی طاسش خاطره ها داشتیم، نیاز داریم هم دیگر را در آغوش بگیریم، گریه کنیم! همین. انتظار زیادی است؟ می فهمی؟ گریه... کنیم....

مثلا یک خری هر خری اصلا بیاید دم دست من بنشیند برایش تعریف کنم لیتمن دانشجویی مامان را وقتی بدون زوار بردم پیشش، در اولین نگاه گفت، "از لیتمن های سری یک، به دانشجو های پزشکی بیست سال قبل جایزه می دادند." انگار که بگوید "چوب ابنوس، بیست و سه سانت، خوش دست با ریسه قلب اژدها" و بعدش برایم کل مغازه های لیتمن را زنگ زد و بعد ترش حضوری رفت تا فقط یک زوار دور لیتمن را برایم پیدا کند. بماند که پیدا نکرد.

آن وقت شما ها زرت و زرت می ایید پیام می گذارید که پول جمع شده تقدیم خانواده اش شود مراسم نیازی نیست. که ای کوفت بگیرید با میزان تکامل قوه ی درکتان. این خود ماییم که نیاز به آن مراسم داریم نه کس دیگری.. خیریه هاتان را ببرید هر گوری غیر از سوگ خانه ی من. 

در و دیوار آن دانشگاه باید غرق مشکی شود. باید کنار هم بیاییم و از چوب دستی هامان نور طلایی به اسمان بفرستیم. شما چه طور خداحافظی کردید؟ نیاز نبود؟ احساسش را نداشتید؟ مغز اقتصادی گرتان را اینجا هم خاموش نمی کنید؟ اینجا هم باید چرتکه بیندازید؟ خسته ام. طرف هفت کفن پوساند و شما هنوز دارید پول جمع می کنید که ادای خیرخواهان را دربیاورید. 

پس احساسمان چه می شود؟!! دقیقا همان قدر بحث را بیهوده می بینم که بحث با مامان را سر اینکه مایع دست شویی باید خوش بو باشد و نه صرفا ارزان.

می دانی هر بار که از کنار کتاب فروشی رد می شوم، حس می کنم جای چیزی خالی است... قلبم را در می اورم، نگاهش می کنم! یکی توی گوشم می گوید ابلیوی ایت... و یادم نمی آید به چه فکر می کردم. ادامه می دهم.

شما حتی نگذاشتید برایش گریه کنم‌. حتی نگذاشتید دو دقیقه بنشینم کنار کتاب فروشی و خیره خیره نگاه کنم. خودتان احساس نداشتید، احساس مرا هم پایمال و لگد کوب کردید. مغز های اقتصادی تان را از سر راهم بردارید، بازمانده ای دلش اشوب است.

عکس فارغ التحصیلی با الیوندر نگرفته، الیوندر با تسترال ها رفت به ناکجا آباد. 

هاروست

برگینگ های این روزگارانم بر می گردد به "من هاروست دیدم" هایی که مثل نقل و نبات بر روی سر بچه های بیمارستان می پاشم و اشتیاقم در انتظار قیافه ی پوکر فیس "وات د فاک هاروست دیگر چه کوفتی ست؟" آن ها.

من هاروست دیدم،

و در جواب بابا که می پرسد اگر خودت بودی حاضر می شدی قلبت را اهدا کنی؟ بدون کمترین مکث و شکی می گویم نه.

می پرسد چرا؟

به زبان می گویم اخر خساستم می آید.

در دلم منتها، می گویم فرض کن این قلب مریض بخواهد در سینه ی کسی دیگر بتپد و  هوس شوق به سرش بزند. زندگی فلاکت بار خودم کم بود، یکی دیگر را هم زندگی ببخشد؟ روزگار. کاری ندارم که طرفم یک جینجر موفرفری باشد که زندگی خیلی بهش بیاید یا بچه سپوری از لب سطل زباله، مهم این است که زنده بودن هیچ وقت ارزشش را ندارد و ادم ها نمی فهمند من ولی دلم با زندگی بخشیدن صاف نمی شود. هیچ وقت چنین جفایی در حق کسی نمی کنم.

یونانی ها فکر می کردند مرکز احساسات در قلب ادمی است. برای همین قلب شد نماد عشق. قلب تیر خورده شد نماد احساس به ریش کشیده شده و شکسته. حال فرض کن تمام غم ها را بکارند توی سینه ی دیگری... مگر بدنی تاب می آورد این سوگ را؟ این حجم تنفر را؟ این بی پناهی را؟

اجازه نمی دهم به غیر از غم لحظه ای خون بجنباند! اجازه نمی دهم یادش برود غم چه شکلی بود.

اره. می ترسم در سینه ی کسی دیگر فراموش کند زندگی عجب کثافتی است و بنده ی بستنی های وانیلی شود. اجازه نمی دهم قلبم با بستنی وانیلی کمترین وصلتی داشته باشد. اجازه نمی دهم یادش برود تو را گم کرد.

پس... قلب کوچکم را

به هیچ کس نمی دهم.

دلم می خواهد بپوسد.... بپوسد و تا اخرین سلولش فاسد شود تا شاید همه ی این رنج و غم را با خودش به چرخه ی کرم های خاکی باز گرداند.

قلب می خواهید بروید از نادر ابراهیمی بگیرید. 

مشت من یکی خالی ست. سالهاست...

 

پ.ن. بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا/ حقا که غمت..

Lord

سی و یک فروردین زیباترین روزه،

چون هدویگ بالاخره نامه ی هاگوارتزت رو میاره. 3>

گرو بابای دنیا و آدماش و هست و نیستش! من دارم می رم هاگوارتز.

ادای دل گنده ها یا وقتی حفظ کردن ها در پاویون به کار می آیند

احتمالا چوب خدا بود که در کشیک چهارشنبه بعد آن همه نق و نوق اینجا، خورد به کمرم و صدا کرد :"تق".

بگذار این طوری نگاهش کنیم، فرض بگیر تو شاید از معدود موارد مزمن عدم کنار آمدن با کسب و کار عزرائیل شریف هستی، اب و روغنت سال هاست به هم خورده و گره ات کور و کور تر و کور تر شده... فرار می کنی. از عزرائیل پونه ای به سان مار می خزی و فرار می کنی.

منتها حدس بزن عزرائیل این بار کدام اتاق پاویون انترن ها را برای نشست و برخواست مجددش انتخاب می کند؟ اره اتاق جراحی ها را که تو عنصر نامطلوب انترن عفونی اش باشی.

حفظ کردن ها گاهی به کار می ایند.. عنصر نامطلوب خصومت شخصی اش تا انجایی پیش رفت که تبدیل شد به مچ انداز محبوب عصر گاهانه ی عزراییل!

بنویسید هم اتاقی اش می خواست خودش را بکشد، اپنه کرد ولی نمرد چون تخت کناری اش آن قدر چغر و بد بدن بود که مچ عزرائیل را خواباند.

بنویسید که، 

خصومتش دیگر خیلی وقت بود که شخصی شده بود،

که عزرائیل هر وقت راه گم می کرد سراغ او را می گرفت،

چون احتمالا از تماشای چشم های تو خالی ش، خونسردی بی امان، مانور گرفتن راه هوایی، و تشر هایش بر سر مهسا که شوکه شده بود تحت عنوان :"برو کمک بیار" و قلبی که دیگر حتی با دیدن خود مرگ تاکی کارد نمی شود، لذت می برد.

کدام آدم صحنه ی خودکشی هم اتاقی اش را می بیند و خون سردانه از تختش بلند می شود احیا اش می کند و وقتی تحویل رزیدنت طب داده شد دوباره آرام و بی صدا می رود می خوابد؟ همان که این روز ها گورستان اوربیتال همیشگی اش شده بود. همان که بگویی نگویی قلق مرگ کم کم دستش امده بود.

همان که مچ عزرائیل را می خواباند و نخودی می خندید و می گریست و می خوابید. 

شهاب! عزیزم. بدان که من بعد زنده ماندنت را مدیون چندین نفر هستی هرچند که آن ها نباشند. نفس کشیدنت را مدیون دالی هستی. تپش قلبت را مدیون پونه. لبخندت را مدیون عمویم. حرکت کردنت را مدیون ژ. قدر همه اش را بدان، چون آن ها.. دیگر نیستند. به تو یادگار دادمشان. پس لیاقتش را داشته باش. لطفا. بگذار سوراخ سوراخ شدن روحم ارزشش را داشته باشد. بگذار دلیل لازم و کافی کابوس های امشبم باشی.

دال.ر.دال

حس گریه ای که می خواستم سراغم امد. ولی نتوانستم گریه کنم. یک و نیم شب بود. سر میز شام. وقتی داشتم لا به لای نان باگت را خالی می کردم تا داخلش سالاد الویه بگذارم و بخورم...

دستم به نرمی نان باگت که خورد... خالی اش که کردم... دلم خواست سرم را بگذارم و ابد و یک قرن گریه کنم.

می دانی این روز ها از چه بیشتر از همه حالم به هم می خورد؟ دقیقا همان جا که می بینم استاد جان می کند که دوز تارگوسید و تیکوپلانین را با لهجه ی بریتیش خود در انواع و اقسام شرایط سرپایی، بستری، ای سی یو و ... در مخ ما فرو کند. دلم می خواهد یک بار جرئتش را داشتم و به او می گفتم، استاد شاید باورت نشود، ولی آدم ها راحت تر از این ها می میرند... قبل اینکه من و تو وقت کنیم دوز انتی بیوتیکشان را با کراتینین مطابقت دهیم.‌ تهش می میرند، چه با انتی بیوتیک و چه بی انتی بیوتیک. تهش می روند و برای تو یک مشت عدد نامانوس دوز تنظیم شده ی انتی بیوتیک در حفره حفره های قلبت می کارند. و ای کاش حفظ کردن های ما یک گوری به کار می امد... مثلا روی کوه دنا! یا مثلا وسط اسمان و زمین لحظه ی پر پر زدن صد و هفتاد و شش نفر با موشک! یا توی جنگ روسیه با اوکراین. تو اعدام ها... توی شلیک ها... توی نامهربانی ها. توی طرد ها. توی تنهایی های سه نصفه شب. 

ولی ما باز هم دوز انتی بیوتیک حفظ می کنیم، و خیال می کنیم زندگی مان می درخشد در حالی که کلش هدر ریز وقت و انرژی بود. می شد به جای این حفظ کردن ها، بیشتر پدر و مادرم را در اغوش بگیرم. بیشتر نوک دماغ کیان را بکشم. بیشتر دست باباحسن را ببوسم. بیشتر کنار مامان عفت بخوابم و به هیچی فکر کنم. بیشتر برای پرنده ها نان باگت بریزم. و بیشتر گریه کنم. و بیشتر گریه کنم... و بیش تر.

نکند تو لا به لای نان باگت هستی.

پ.ن. دکتر نوروزی... اره یادم رفت بنویسم. دست خطش شبیه توست. هر بار که اردر می گذارد قلبم مور مور می شود. دماغم به خارش می افتد. تنم خسته و خسته تر می شود. به من می گوید، چه انترن کوشا و فعالی هستی دوست داری خودت اردر بگذاری و تلاش می کنی! نمی داند همه ی این کار ها را می کنم که فقط دست خط لعنتی تو هر لحظه جلوی چشمانم نباشد. 

حفره ها

قرن عوض شد. داشتم قربان صدقه و تصدق مونا می رفتم که یادت افتادم.

داشتم تایپ می کردم و از خوبی های غیر قابل درک و ماورایی مونا و اینکه دوست دارم روزی اگر شد در زندگی شبیهش بشوم می نوشتم که یادت افتادم.

این قربان صدقه ها چند درصدش به خاطر نبود توست؟

چه قدرش به خاطر فراموش کردن کیمیاست؟

چه قدرش رنج ندیدن بابا و مامان است؟

و چه قدرش به خاطر خود موناست؟

باید از دست بدهیم که یادمان بیاید چه داشته ایم. 

با خودم نفهمیدم چند چندم. حالم در کسری از ثانیه از خودم به هم خورد. که مرده شورت را ببرند که حتی حین مهر ورزیدن به کسی که دوستش داری باید رنج بکشی. ان قدر گیج شدم و خودم را گیج کردم که تمام.

ولی اگر پروفسور امبریج بودم، برای خود این روز هایم با قلم پر مخصوص بر پشت دستم چند جمله را داغ می زدم، 

آدم ها حفره پر کن تو نیستند. آن ها را به بازی نگیر. عشق حرمت دارد و احساس کفتر چاهی نیست.

اگر تو نمی رفتی، من هیچ وقت یادم نمی ماند که مونا این طور عجیب و فرشته وار انگاری از سیاره ای دیگر بر سر ادمیان زمینی نازل شده است. حال حکم گناه یا ثواب بودن این حقیقت که با رفتن تو من مونا را بیشتر دوست دارم و قدرش را می دانم، را همین ایت الله ها که خدا را شکر از قرن جدید داس عزراییل دارد درویشان می کند، بلد هستند یحتمل.

سرخی من از تو

بنویسید، بدبختی بود در روزهای پایانی قرن،

که مرگ بارها هر بار از یک سمت کوبیده بود توی صورتش و گونه هایش را سرخ کرده بود.

و کنار نیامد. سال ها تلاش کرد و کنار نیامد. سرخی گونه هاش را نتوانست مثل بقیه با افتاب و مهتاب بپوشاند.

سال اخر قرن شد. همه مردند. خودش هم تا پای مرگ رفت ولی زنده نگهش داشتند. گونه هایش سرخ تر از هر زمان دیگری شده بود. دیگر سرخ نبود، خود خون بود.

و یک روز سر بر اورد: سلام بر سرخ گونه ها. گلگونه ی مردان خون ایشان است..

عروسک خیمه شب بازی در دو پرده ی قرن قبل و بعد

نباید می مردید. تراژدی من با شماست. به خاطر شماست. متوجه شماست. در دستان شماست. عروسک خیمه شب بازی شدم، چون حق نداشتید قبل از عوض شدن قرن بمیرید!! حق........ نداشتید...... هیچ وقت.

به من بگو. چه طور به قرن جدید بروم؟ چه طور. چه طور در قرن قدیم... رهایتان کنم.

 می بینی؟ هیچ راه فراری نیست. از صبح عزا گرفته ام. عقربه ها از پشت به سمت پرتگاه هلم می دهند. به زودی من هم در این قرن به پایان خواهم رسید. همه مان در این قرن به پایان می رسیم. شما دیگر ولی شروع نمی شوید. و من و امثال بدبخت من می مانیم و ... بدبختی شروع دوباره.

پیاز

گاهی دلم می خواهد آن قدر بنویسم که تمام شود. و بلافاصله دلم نمی خواهد، چون مغزم نهیب می زند همین که دلت میخواهد یعنی انگیزه و خودمانیم تو که انگیزه ی واقعی نداری، داری؟

هزار و چهارصد بد بود. هزار و چهارصد سخت بود. هزار و چهارصد وقت ادای قوی ها را در اوردن و جیک نزدن بود. و حال که دو روزی ست به حال خود رهایمان کرده اند، حالاست که ذهنم به مثابه توالتی که تکه گهی راه مستراحش را بند اورده باشد شروع کرده به عق زدن.

کاش می شد ان قدر بنویسم که تمام شود. نمی شود. نمی توانم. بلد نیستم! های ضبط صوت هاتان را بیاورید که وقت اعتراف است. من دیگر حتی بلد نیستم بنویسم.

لااقل کاش می شد ننویسم. نمی شود. تنها کاری است که بلدم. 

بعد از تو... هزار و چهارصد وقت رویارویی تنها تنها با همه ی ترس های بچگی از بیخ بود. وقت بیست و پنج سالگی بود. وقت انترنی بود. وقت کرونا گرفتن بود. وقت عمومردگی بود. وقت هق هق روی تخت شهید رجایی بود. وقت باور عشق بود. وقت نفرین دوستی بود. وقت حسرت یک آغوش بیشتر از پر و بال مرغکی آزاد و رها بود. هزار و چهارصد طولانی بود. هزار و چهارصد وقت سگ سالی بود. دیگر ترسی نیست... هم چنان جز مرگ و مرگ و مرگ...

به من بگو... از کجا زندگی من این طور شد؟ مقصرش کدامتان بودید؟ اره حتما می گویی من نقش اول فیلم لعنتی بودم. بودم، ولی نقش مکمل های لعنتی ترم کدام گوری بودند؟ واقعا کدام گوری بودید؟ 

شما در اصل یک عاشقانه ی رنگی پنگی به هزار و چهارصد بدهکارید. ولی متاسفانه همیشه درام مورد علاقه تان بود. شما بی انصافید. اشک هایم را از من گرفتید و درام ساختید. اخرین باری که زور زدم گریه کنم سر قبر بود. اره همانجا. آن مردک یاوه گو را دیدی؟ قطعا دیدی. خودمان دو نفر انجا بودیم. دیدی که انقدر باطل و هردمبیل گفت که حس گریه ام پرید. ما امسال درام ساختیم و من اشک نریختم. شما یکتا بی انصافان قرن هستید.

کاش رهایم می کردید گریه کنم. کاش یادم می امد ابغوره گرفتن چه شکلی بود. دلم عجیب گریه می خواهد ولی دیگر هیچ چیز بلد نیستم. پیاز. چه قدر روز های اخر سال پیازی است.

آشیانه و سفینه

از همه بیشتر nicu حالم را به هم می زند. آخر ما هم این شکلی بودیم روزی. مفلوک های بی اختیار بدبخت بی دفاع بی خبر از همهمه ی پوچ دنیا. ببین حالا هر کدام در مسیر به اصطلاح ویژه ی خود عجب کثافت هایی شده ایم. Nicu را که می بینم تمام زیر و بم آنچه به هم بافته ایم جلوی چشمانم رنگ می بازد و عق می زنم.

یکی شان دیشب مرد. انگشت مورچه ای اش را فشار می دادم. جسدش را تجسس می کردم. یک چیزی درونم می گفت نکن گناه دارد، ولی خب گناهی نداشت. چون زنده نبود! صرفا مغزم بود که شر و ور می بافید. زیر لب با خودم می گفتم، می بینی؟ تنها مرگ است که خیانت نمی کند. مثلا این بی نوا هرگز نمی فهمد که دارم بند انگشتش را خرد می کنم. قیافه ی مسخره ای داشت. سرد، کبود ولی خوش بخت. مثل تو. 

تو اگر بودی چه طور؟ فکر نمی کنم دست این پسر را تا حالا کسی گرفته بود، من اولین و اخرین کسی بودم که دستش را گرفتم. ولی تو اگر بودی چه؟ اخر تو قبلا هم دست مرا گرفته بودی. تو اگر بودی، وقتی دستت را می گرفتم...  یادت می امد گرمای دست چه معنایی دارد؟ یا تو هم مثل او یک تکه گوشت خوش بخت و رها می شدی؟

هر وقت فهمیدم چرا مرگ های nicu این قدر خوشحالم می کند به تو هم خواهم گفت.

 

روز مادر

به مادرت فکر می کنم.

به مادرت فکر می کنم.

کاش نزدیک تر بودیم... کاش می شد گل های داوودی و نرگس را به دست هایش می سپردم و در آغوشش می گرفتم.

عجب جهنمی است سوم بهمنی که روز مادر باشد. عجب جهنمی است. آتشی چهارساله پشت چشم هایش شعله می کشد...

آتش. تو آنجایی، نه؟ پشت چشمانش پناه گرفتی. پیدایت کردم. دالی!

لعنت بر نفس زندگی... زنده بودن... لعنت بر تولد... لعنت بر روز مادر... لعنت بر مرگ... لعنت بر صفحه ی ویکی پدیای حادثه ی هواپیمای آسمان... آخر اسم تو حتی آنجا هم نیست!! اصلا چگونه می توان ثابت کرد سوم بهمن وجود داشته است؟ تو نیستی. تو هیچ جا نیستی... با تمام هست بودنت دیگر نیستی. فقط آتش پشت چشم های مادرت، گرممان نگاه می دارد. اری. روز مادر است دیگر! مگر چشم های او، تنها دلیلی باشد که اثبات کند تقویم لعنتی خوابش برده و سال های سال به سوم بهمن بدهکار است.

شعله بکش!

سوم بهمن است...

زبانه بکش....!

آخ که روز مادر است.........

 

بگو سیب و بمیر

از همان لحظه ای که شروع می کنیم به دستچین کردن آدم های دور و برمان تحت عناوینی مثل دوست، فامیل، جفت و همسایه، دقیقا از همان جاست که مردن و از دست دادن آغاز می شود.

می دانی فلسفه اش را نمی فهمم.. به دست بیاوری که بعدش با دردی هزاران برابر از دست بدهی. تلاش بیهوده و عبث نسل ادمیزاد همیشه فراموش کار همیشه در رنج غوطه ور را نمی فهمم. از دست خواهی داد لعنتی. به قیمت گزاف. 

حرص می زنید؟ در جلب توجه آدم ها از یکدیگر پیشی می گیرید؟ به تعداد دوست و رفقایتان فخر و مباهات می ورزید؟ از دست خواهید داد. چنان از چنگتان می قاپندشان به سان چشم بر هم زدنی، که فقط شما می مانید و دستی که غرق در خون است.

آدمیزاد را تنها می افریدم. تنها ترین موجود کهکشان. شعور و احساسی که او را عطا کردند، مجازاتی کافی ست که رهایش کنیم تا ابد تنهایی بکشد. که تنهایی نعمت است. خدا سر رشته نداشت...

اگر برمی گشتم به مهد کودک چهارسالگی، دیگر نه هیچ وقت دست مهرافرین را می گرفتم و نه هیچ وقت با پریسا نقاشی می کشیدم. هیچ وقت.

و آن وقت برخی پدر مادر ها برای بچه هایشان نگران می شوند... به روان شناسان می گویند فرزندم نمی تواند دوستی پیدا کند! دلم می خواهد بهشان بگویم، متاسفانه یا خوشبختانه فرزند دلبندتان حقیقت مهلکی را می داند که شما با عمر قدر نوحتان هنوز از آن با خبر نیستید.

از دست می دهیم، می فهمید؟ از دست می دهیم.

و من بیش از حد توانم تا خرتناق از دست داده ام. دیگر نمی توانم. پس دست های دوستی و مهر و محبت تان را به سوی کسی دراز کنید که هنوز قلبی دارد تا تکه ای از آن را بعد از رفتنتان بکنید و با خودتان غنیمت ببرید. این حفره ی تو خالی را می بینید؟ مطمینم روزی که چهارسالم بود و دست مهرآفرین را گرفتم درون آن تکه گوشتی قرمز می تپید. دیگر نیست. آمدند، کندند، رفتند و بردند. چیزی برای شما باقی نمانده.

به خدایتان هم بگویید، قلب این یارو را کم آفریدی. جنبه نداشت زود تمامش کرد. قبل بیست سالگی مشتش خالی شده بود.

هم سو

هم سو، لبریز قرن جدید است... آکاردئون دارد. زنگ می زند در گوش...  وقتی دیگر ذهن پرغوقایی باقی نمانده. حس شب های تاریک خیس پاییز را دارد وسط گرمای تابستان در حمام خون خوزستان. 

احسنت به سومی های ۹۹-۰۰.

یادت است؟ با تمام اتوکشیده بودن و عصا قورت داده بودنت، همیشه هر وقت درخواست می کردم به حلقه می امدی. چند باری کنار هم بودیم، دست هم را گرفتیم و چرخیدیم.

دلم برای بچه های دبیرستان می سوزد... نمی دانند پشت صحنه چه خبر است. نمی دانند بعد دبیرستان، رنگ و روی بوم دنیا، غالب خاکستری ای می شود که برای هر ذره رنگ پاشیدن به آن باید جان بکنند.

هم سو را اولین بار ناخودآگاه با یاد تو خواندم... اکاردئون که در گوشم زنگ زد، جسمت جان گرفت. صدایت.

با فکر به انتقام...

با فکر به پوچی زندگی...

به فکر به اینکه باورم نمی شود این قدر ساده با یک بشکن زدن دیگر نیستید.

با خشم. با خروش خواندمش.

اولین ضبطم را برایت می گذارم... حسی به من می گوید شاید لا به لایه کلاویه های آکاردئون باشی. دلم می خواست باز هم کنار هم بودیم، دستمان را می گرفتیم و می چرخیدیم.

نیستید.

نیستم.

گرمای دستانش... 

دیگر نیست.

 

 

من 

در کنجی متروک...

سایه ای،

سنگین بر دیوار...

خانه ای،

بی روزن...

تاریکی،

تنها هم دم....

 

آجر ها سدی بر رویای خورشیدند

دستان سرد من خالی از امیدند

آن سوی شب شاید

راهی دیگر باشد

باید جز تنهایی رازی دیگر باشد

 

آجر هایی کوچک بر می دارم اما

اواری از غربت می گیرد جانم را

می پیچد چون پیچک

می بلعد قلبم را....

 

پ.ن. دبیرستانی ها را دوست دارم. در آن سن ادمیزاد فکر می کند حتما باید جز تنهایی رازی دیگر باشد. اقتضای سنشان است.... شاید دبیرستان اخرین فرصتی است که می توانی به این فکر کنی آن سوی شب هم راهی است. شب های بعد دبیرستان خیلی وقت است با تاریکی هم سوست. ما خود تاریکی هستیم. آدم ها از قلب تاریکی می رویند... چه قدر زود دستانمان جدا شد مهربانم. چه قدر زود.

خاطرات یک قاتل

از امروز من هم با جمهوری اسلامی فرقی نخواهم داشت. 

من یک آدم را امروز کشتم.